دیشب کریس تولد گرفت. تولد که نه، دور هم بودیم. دیروز اینجا روز موزه بود، موزه ها مجانی. من و کریس هم که بی جنبه همه رو کشیدیم دنبال خودمون موزه. سه تا موزه رو صاف کردیم و با اینکه نباید به چیزی دست میزدیم اما دست زدیم هیچی، این چوبا هست که قدیما گردن و دستای یارو رو میذاشتن توش تا شکنجه ش بدن، همینا که تو سیاه چاله هاست، تو اونا عکس هم گرفتیم! ینی فک کن قبل از این کارا سوپر نچرال ببینی، بعد بری این کارا رو بکنی، بعدم تا ساعت چهار صبح تو بار بخوری و بخوری (سوء تفاهم نشه درینکا مجانی بودن دلیلش هم همسایه بنده س که بار کار میکنه :دی وگرنه ما انقدرا پولدار نیستیم :دی) بعد بیای خونه تنها، چه اتفاقی می افته؟ توهم برت میداره که الان اون آدمایی که تو اون چوبا مُردن میان تو رو تسخیر میکنن! اگه چیزی از این پارگراف فهمیدین به منم بگین!
دوستی برام یه ایمیل داده بود که این جمله گران (گران به معنی ارزشمند) توش بود: "آنان که "عوض" شدنشان بعيد است، "عوضي" شدنشان قطعي است." با دو سه نفر تو زندگیم سر این فلسفه مشکلات اساسی داشتم، مشکلات در حد تغییر سرنوشت. همیشه میگفتم آدم اگر تغییر نکنه بیماره و لازمه انسان بودن تغییر کردنه. مثلاً یکی از این آدمایی که باهاش مشکل داشتم امیر بود. به شدت اعتقاد داشت که آدم نباید تغییر کنه و تغییر کردن رو دمدمی مزاج بودن میدونست. من میگفتم دمدمی مزاج بودن فرق داره، تغییر یعنی تغییر اساسی، یعنی فکرت تغییر کنه و روش زندگیت تا جایی که اهدافت یا روش رسیدن به اهدافت رو تغییر بده. امیر با این به شدت مخالف بود میگفت آدم باید همونی که هست بمونه چون اگر همونی که هست نمونه نشون میده که تو تصمیم گیریهاش اشتباه کرده و این نشانه ضعف آدمه و نشانه اینه که آدم دمدمیه و با هر اتفاقی که بیفته باید تغییر کنه. من میگفتم آدم باید تغییر کنه، آدم اشتباه میکنه و این اجتناب ناپذیره، به نظر من هیچ اشکالی نداره که آدم عقاید دیروزش رو بریزه دور چون به این نتیجه رسیده که عقایدش اشتباه بودن. اما امیر نوعی این عقیده رو نداشت و میگفت آدم باید به عقیده ش پایبند باشه. از این آدما کم نیستن تو زندگی روزمره مون. آدما مخصوصاً از نوع مذهبیشون اینطورن و میگن که نباید تغییر کرد و باید چسپید به روش زندگی و عقیده. واسه همین عوض نمیشن و کم کم عوضی میشن. میدونی، عقیده داشتن زندگی رو خیلی راحت میکنه اما خوب آدمو عوضی هم میکنه :)) عقیده داشتن نمیذاره عوض بشی، و فقط باید به یه چیز اعتقاد داشت و اونم اینه که به هیچی نباید اعتقاد راسخ داشت، حتی به همین موضوع به چیزی اعتقاد راسخ نداشتن هم نباید اعتقاد راسخ داشت. زیاد خودتونو درگیر به نتیجه رسوندن این موضوع recursive نکنید، چون توی الگوریتمهای ریکرسیو یه اصل وجود داره که میگه "خیلی نرین تو بهر الگوریتم ریکرسیو وگرنه نمیتونین حلش کنین."
و باز هم امان از بعضیا.
و باز هم درس.
بعداً نوشت: صبح داشتم یه بخش شکرستان میدیدم "صمد میرود دانشگاه" که چجوری میرفت کسی که داشت واسه کنکور میخوند رو تضعیف روحیه میکرد. یاد پیش دانشگاهی افتادم و قبل از کنکور، با بچه ها که تیم هندبال بودیم و وِل، بعد از مدرسه اتبوس سوار شو هم نبودیم، میرفتیم باغ فاتح بازی میکردیم، اما قبلش یه سرگرمی بزرگ داشتیم و اونم این بود که میرفتیم مینشستیم تو ایستگاه اتبوس سر سه راه و شروع میکردیم حرف زدن: "تو تموم کردی دوره رو؟" "آره! من دوره رو تموم کردم هیچی، کتابای قلمچی و رزمندگانم تست زدم، منتظرم کتابای گاج منتشر بشه اونم بزنم!" "اره منم همه درسا رو خوندم تستا رو هم زدم فیزیک هالیدی و ریاضی توماس یک و دو هم خوندم دانشگاه جلو باشم از همون ترم اول شروع کنم واسه فوق خوندن!" "منم معلم خصوصی گرفتم از الان باهام الکترونیک کار کنه آخه مطمئنم الکترونیک شریف قبولم!" از اونجایی که بچه زرنگای مدرسه بودیم کسایی که نشسته بودن تو ایستگاه خیلی از این حرفا رو باور میکردن و به عینه دیده بودیم چند نفر زدن زیر گریه. به جان خودم اگه یه دونه تست میزدیم همش بازی! یعنی من اصلاً نمیدونم چه جوری دانشگاه قبول شدم، اصلاً نمیفهمیدم درس خوندن چیه! الان احساس میکنم اون کسایی که اون روزا اذیتشون میکردیم نفرینمون کردن و آهشون ما رو گرفته! به جان خودم! این که از این فشار درسای من، یکیمون که آمریکا دکترای ریاضی گرفت الان افتاده تو یه پروژه تحقیقاتی و داره تیکه پاره میشه! اون روزی کتی میگه ندا یادته بچه ها رو میبردیم تو کلاس کتک میزدیم؟ میگم آره، هنوز منتظرم آهشون منو بگیره و بالاخره یکی یه روز بگیره منو بزنه! من از همینجا توبه میکنم! به ابلفضل سالهاست آزارم به یه مورچه هم نرسیده! چقدر خر بودیما! بچه های مردمو چقد اذیت میکردیم! چم بود من؟؟؟؟؟

- بچه ها... قصه ها میتونن اونطور که هستن نباشن.
- منظورتون چیه؟
- به این معنی که میتونن پایان دیگه ای داشته باشن. ما هستیم که باید پایان ها رو بسازیم، اونطور که باید باشن.
- قصه ها همین حالا هم پایان دارن. این ساختن دوباره پایان ها چه فایده ای داره؟
- پایان قصه ها تا به امروز، پایان دنیاها رو ساختن. خیلی از این پایان ها برای جهان مفید نبودن. حالا اگه ما بازم پایان قصه ها رو از نو بسازیم، این پایانهای جدید میتونن سرنوشت جهان رو تغییر بدن.
- این خوبه.
- پس پایان ها رو تغییر میدیم: یکی بود... یکی نبود...
ادامه داره.
ایستما.

یه شبی همین پارسال- من، ماندانا

عجیبه. پیش از این اینجا بودم. حتی آله رو دیده بودم. بعدش رو هم میدونم. اما بعدش رو دوست ندارم، هرچند خیلیا واسش میدون. روزای سختیه. اما مجبوره که بگذره، به همین منوال. فشار زیادی رومه. اما باید باشه. قانونه. لعنتی قانونه، عوضش کنی به نتیجه نمیرسی.
پی نوشت: لطفاً اگر کسی میدونه چرا این اتفاق می افته برام توضیح بده فرصت ندارم بهش فکر کنم.
با این آهنگ سنگ قبر آرزو آرتوش رفتم به گذشته های خیلی دور. گذشته هایی که اون موقع خوب بودن اما اتفاقاتی افتادن که باعث شدن از اون خاطرات خوب متنفر بشم. این خاطرات مربوط به یک نفر نبودن، مربوط به خیلی چیزا بودن. گذشته هایی به دوری شاید سیزده چهارده سال پیش. آدمایی که هر کدوم راهشون از دیگری جدا شد و هر کدوم جایی هستن که اون وقتا خواب هم نمیدیدن باشن، مخصوصاً شهروز. شبیه ترین آدمای اون روز به آینده مورد انتظارشون من هستم. همه دیگران خیلی خیلی پرت و پلا شدن. و مخصوصاً شهروز. امشب این آهنگ منو پرت کرد به چهارم غربی گوهردشت و اداره پست و یه آرایشگاه یه کم بالاتر و هزار تا خاطره از اونجا. پرتم کرد توی دنیای خیلی خیلی خیلی کوچیک اونوقتا که همه زندگیمون بین داریوش و سیزدهم خلاصه میشد و یه پارک و یه بستنی پگاه و کمیته و آخوندی و پیکانش و قایم شدن تو دکه داریوش تو شبای پنجشنبه و قهقهه های میون کوچه های پر درخت و شب پنجشنبه دیر رسیدن به خونه ای که دور همی برقرار بود و این آهنگ هم جزئش بود. اون روزا دوستش داشتم. بعدش دیگه دوستش نداشتم. سالها میخواستم فرار کنم که چنین چیزایی نبوده، اصلاً نبوده. اما هست، چه بخوای چه نخوای. یاد گرفتم اشاره گرهای خاطره هامو جابجا کنم. اگر بنا به یادآوری بود باید با این آهنگ هزار بار خودکشی میکردم، بزرگترین شوک زندگیم وقتی بهم وارد شد که این موزیک تو اون خونه نحس پخش میشد. خونه ای که الان تبدیل به یه مهدکودک شده. اما کاری که کردم این بود که جایی که این موزیک بهش اشاره میکرد رو عوض کردم. یه نصفه شب بود که از خونه راه افتادم پیاده تا گیشا. تمام مدت این موزیک تو گوشم. بعدم بیست و نه کارگری تا ته. دل دل کردم سرکوچه عمو شکری که برم سراغش اول صبحی یا نه. و بازم این موزیک. نرفتم. یه نخ سیگار گرفتم و توی بیست و نه کارگری سرازیر شدم تا سر پل و با همین موزیک. حالا که اینو میشنوم بیشتر اون شب رو یادم میاد. چون من بودم و تنها بودم و سرد بود و چسپید. باید جای اون آهنگ آرتوش رو هم عوض کنم.
اونوقتا به زور مارو میبردن دعای کمیل و زیارت عاشورا، اینجا هفته Drunk student هست. اینو کجای دلم بذارم؟؟
بهشت اونجاست که آدم میتونه کتاب بخونه و گیتار بزنه و موزیک گوش کنه و فکر کنه.
دیشب بحثهایی با این رفیق شفیق آنلاینمون در گرفت که از ذکر جزئیات به شدت معذورم و از همینجا اعلام میکنم که بابت این بحثها به شدت خجل هستم :)) یعنی در این حد! همینقدر بگم که بحث کوچه تنگ و تاریک بود و حالا چه اتفاقاتی تو اون کوچه افتاد بماند، اما یه اتفاقاتی افتاد که عمراً نمیتونین تصورش رو هم بکنین! یک جنایت عظیم ضد بشری بود، ینی ما انقدر سنگدل و خودخواه؟؟ اینو نوشتم که هرگز بحث دیشب رو یادمون نره :دی
باید توبه کنم اینجوری نمیشه :دی
عجب قالب خوشگلی! مشکل داشت بگین! آخه اینجا خواننده خیلی زیاد داره من باید فید بگیرم :دی
شعر شاهین به کتمون رفت و کشته های خاله شاد.ونه به کتمون نرفت! به نظر تو اون آدمی که موقع راه رفتن زیر دست و پاشو نگاه نمیکنه و به اطرافیانش توجهی نداره و بلانصبت خر عین خر از سالن میاد بیرون مقدساتی داره که بخواد بهش توهین هم بشه؟
سلکت بفرماید دیده میشود.
دیروز از مامانم میپرسم: "فردا اونجا چند شنبه س؟"
یعنی در این حد خودم رو گم کردم.
اینم برای زجر دادن دوستان

قالب نوشت: ما هی میخوایم قرتی باشیم قالب گوگولی بذاریم واسه وبلاگمون دست حق یاری نمیکنه، قالبه یا میپره یا یه چیزیش خرابه، از کلیه دوستان عزیز عذر میخواهیم بابت خرابی کامنتدونی، ما ملتفت نبودیم که خرابه، میدونیم همه داشتین اینجا پرپر میشدین واسم کامنت بذارین، بمیریم واستون، میتونیم حدس بزنم چی کشیدین، یه بار یه نفر نتونسته بود برامون کامنت بذاره الان فرشته ای شده -فرشته نام یک ماده مخدره، اگه کسی که کراک میکشه کراکیه اینم میشه فرشته ای- به هر حال از همه کسانی که هنوز سالم هستن عذر میخوایم و کسانی هم که از دست رفتن دیگه از دست رفتن کاری نمیشه کرد... برای خانواده هاشون صبر آرزو داریم.
خاطره نوشت (اون خاطره ب نه، این خاطره):
این گردنبندا رو دیدین؟

اینا اولین بار بدلیش توی ایران که اومد من کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم، یادمه با سارا رفته بودیم پاساژ کویتیا کفش کتونی بخریم، نزدیک خیابون بهار کرج، بعد اینا رو سر یه پاساژ دیدیم و یکی خریدیم و نصفش مال من شد و نصفش مال سارا. حالا بماند که بعدش واسه کفش سر خریدن این پول کم آوردیم و کلی رفتیم تا بیمارستان کسری و از مامانم دوباره پول بگیر و بعدم تو بارون دوباره کلی راه پیاده تا پاساژ. اینا همیشه گردنمون بودن، سارا که رفت من درش نیاوردم به خودم هم قول داده بودم هیچوقت از گردنم درنیارم. چند سالی بودش تا سال اول دبیرستان که ته راهروی غربی مدرسه انقلاب نمیدونم چی شد راضیه دعواش شد و همه ریختن سر هم و پخش و پلا شدیم اون دختره رو از زیر دستای راضیه درآریم که این گردنبنده از لای دکمه های مانتوی من زد بیرون رو مانتوم و من نفهمیده بودم تا اینکه بیباک ناظممون اومد با خطکش که جمعمون کنه و یکی یکی خطمون کرد ته راهرو و داد و بیداد که گردنبند منو دید و از گردنم کشید و توقیفش کرد و منو به خاطر استفاده از چیزای رپ!!!!!! فرستاد دفتر و یه برو بساطی. حالا بماند که بعداً راضیه اینا رفتن اینو از تو کمد چیزای توقیف شده کش برن و گیر افتادن و یه سری نوار رو که همون موقع کش رفته بودن تونستن نجات بدن و گردنبند منو نه، اما این گردنبند عزیزترین شئی بود که من درتمام عمرم از دست دادم و دیگه هرگز مثل اون به زندگیم برنگشت. منظورم اینه که مثلاً همون موقعها این بی باک خیلی چیزا ازم گرفته بود از جمله نوار پینک فلوید و کملم رو یا اون مکابیز اوریجنال رو که علی آمریکایی بهم یادگاری داده بود، اما اونا موزیک بودن برگشتن با کیفیت بهتر، اما این گردنبنده هیچوقت برنگشت. و من هیچوقت نفهمیدم که این قلب شکسته چه ربطی به رپ داشت.
الی میگه برو تو این سایته هروقت خواستی بری مسافرت میتونی یه نفرو پیدا کنی خونش چتر بشی، میگم مگه میشه، میگه پس فکر میکنی من و علی چجوری رفتیم ترکیه و آلمان و چک؟ رفتیم خونه این و اون چتر شدیم یه دختر آلمانیه هم یه بار اومد خونه ما چتر شد یادته که؟ یادم بود. میگم الی آخه رو چه حسابی؟ نه پولی به طرف میدی، نه مزیتی براش داری، اصلاً طرفو نمیشناسی طرف هم نمیشناستت، آدما این روزا از این کارا نمیکنن، نکنه ببرن کلیه هامو درآرن بفروشن؟ میگه دنیای پست مدرن شبیه قدیماس، قبول کن که میکنن تو بیخودی میترسی. راست میگه، نمیتونم اعتماد کنم، نمیتونم که نمیتونم. اما تصمیم دارم برم چتر بشم. حتی اگه کلیه هامو دربیارن بفروشن میخوام این ریسک رو بکنم، میخوام به خودم ثابت کنم که خیلی چیزا داره تغییر میکنه. میدونی، زندگی کردن با دوتا کلیه سالم توی دنیایی که به هیچ چیزش اعتماد نداری خیلی بدتر از مردن به دست تاجرای اعضای بدنه.
آنیچکا رفته دعوا کرده دمش کنده شده. پانسمانه. افسردگی گرفته. امروز یه کم آوردمش پیش خودم. همش دراز کشیده بود و دیدم که گریه کرد. دلم براش کباب شد. از صدای دریل هم میترسید. تو زیرزمین دریل میزدن بغلش میکردم که نترسه، اما میلرزید. نمیدونم رفته بیرون چی شده، گیر کی افتاده، چه کارش کردن اینجوری شده. اما خیلی ترسیده. دنیای سگا هم دیگه دنیا نیست پدرسگ.
من اعتراف میکنم که آدم ضعیف النفسی هستم. یه بازی پیدا شده منو بیچاره کرده! خیلی خوبه بازیش، دست و پام شل شد واسش :( این الان گاراژ منه حالا کلی میخوام گسترشش بدم، ببین چه میکانیکی ای بسازم...

دیروز اینجا روز قانونگذاری بود و جشن و این صحبتا. با رافا و ایزا رینک بودیم و کنسرت و بعدم نمایش فیلم و تا یازده شب. شب خوبی بود، گفتم بگم که بعداً مدیون نشم، گفتم بگم که اولاً فکر نکنین کل زندگی ما فلاکته ثانیاً اگر اینجوری فکر نمیکنین تو دلتون نگین این یارو فقط بلده سر ما غر بزنه! دیشب با یه دختری آشنا شدم به اسم مونیکا که یه بار داره! فک کن! بار! آرزوی من! یعنی آرزوم اینه که وقتی پیر شدم یه بار داشته باشم... مونیکا یه جوری بود که فکر کنم بتونم باهاش کنار بیام. فکر کنم.زبان روسی میخونه و ترم آخرشه گفت بعدش میخواد بره پالیتیک یعنی همون علوم سیاسی بخونه چون خیلی علاقه داره. ازش بدم نیومد، همچین یه چیزایی حالیش بود.
بریم که داشته باشیم امروز رو!
الا ای دوست! اگر آنلاین نیستم دلیل بر مرده بودنم نیست، دلیل بر زندگی کردن است!
پوریا عکسای خونه مامان بزرگ چی شد؟
مری کجایی؟
آقا فیسبوک اطلاعاتتون رو که گذاشتین فقط خودتون ببینین نگه نمیداره تلاش نکنین دیگران هم میبینن! ما هم همه رو ریختیم رو دایره، نگن یارو ثبات شخصیت نداره.
فیبی فیبولوی من. ازش خبر ندارم امیدوارم شاد باشه.

پی نوشت: همیشه موقع انتخاب آبنبات یه ساعت فکر میکنم که کدوم رنگش رو بردارم. یعنی فکر نکن شوخی میکنم، این یکی از مشکلات فکری روزانه منه.

در بعدازظهر خسته كننده اي،
هشت بادكنك كه كسي آنها را نمي خريد،
با نخهاشون تصميم به پرواز گرفتند.
پروازي آزاد و به هر جا كه دلشان مي خواست!
... يكي بالا رفت كه خورشيد را لمس كند – پاپ!
يكي فكر كرد سري به بزرگراهها بزند – پاپ!
يكي خواست روي كاكتوسها چرتي بزند – پاپ!
يكي ايستاد كه با بچه بي حواسي بازي كند – پاپ!
يكي خواست تخمه داغ بكشند – پاپ!
يكي عاشق يك جوجه تيغي شد – پاپ!
يكي دندانهاي يك كروكديل را معاينه كرد – پاپ!
يكي هم آنقدر معطل كرد كه بادش در رفت – ووش!
هشت بادكنك كه كسي نمي خريد،
آزاد بودن پرواز كنند و در هوا معلق باشند.
آزاد بودند هر موقع خواستند بتركند...
پدر ژپتو به پینوکیو: "پینوکیو... چوبی بمان. آدم ها سنگی اند. دنیایشان قشنگ نیست."
سیزده چهارده ساله بودم. سارا که رفت، این آهنگ روز و شبم شد.
پی نوشت: چقدر تنها بودم و هیچکس نفهمید. حتی سارا.
من - مالینای داغ و عطر محشرش - بهار - صدای پرنده ها - سالسا - حقیقت.
- ایستما -

برای امروز
rafa:
My coordinator has just told me that THERE WILL BE NO SPANISH LESSONS from the 30th APRIL to the 6TH MAY.
It means that the Spanish lessons will go back on the 7th May.
Pasadlo muy bien durante esa semana de vacaciones.
بچه ها:
yaaaay we have no classes! TIME TO GET DRUNK YAAAAY :D
این یک ماجرای واقعی است.
NAME: Greg Bulmash
SEX: Not yet. Still waiting for the right person
DESIRED POSITION: Company’s President or Vice President. But seriously, whatever’s available. If I was in a position to be picky, I wouldn’t be applying here in the first place
DESIRED SALARY: $185,000 a year plus stock options and a Michael Ovitz style severance package. If that’s not possible, make an offer and we can haggle
EDUCATION: Yes
LAST POSITION HELD: Target for middle management hostility
SALARY: Less than I’m worth
MOST NOTABLE ACHIEVEMENT: My incredible collection of stolen pens and post-it notes
REASON FOR LEAVING: It sucked
HOURS AVAILABLE TO WORK: Any
PREFERRED HOURS: 1:30-3:30 p.m., Monday, Tuesday, and Thursday
DO YOU HAVE ANY SPECIAL SKILLS?: Yes, but they’re better suited to a more intimate environment
MAY WE CONTACT YOUR CURRENT EMPLOYER?: If I had one, would I be here
DO YOU HAVE ANY PHYSICAL CONDITIONS THAT WOULD PROHIBIT YOU FROM LIFTING UP TO 50 LBS?: Of what
DO YOU HAVE A CAR?: I think the more appropriate question here would be “Do you have a car that runs?”
HAVE YOU RECEIVED ANY SPECIAL AWARDS OR RECOGNITION?: I may already be a winner of the Publishers Clearing house Sweepstakes
DO YOU SMOKE?: On the job no, on my breaks yes
WHAT WOULD YOU LIKE TO BE DOING IN FIVE YEARS?: Living in the Bahamas with a fabulously wealthy dumb sexy blonde super model who thinks I’m the greatest thing since sliced bread. Actually, I’d like to be doing that now
DO YOU CERTIFY THAT THE ABOVE IS TRUE AND COMPLETE TO THE BEST OF YOUR KNOWLEDGE?: Yes. Absolutely
SIGN HERE: Aries

خوب به سلامتی افتخارات فرهنگیمون هم کامل شد و انگشت با انگشتر عقیق توش نبود که اومد. شکرت خدا!
دلم یه پیتزای خوشمزه میخواد. ترجیحاً سالامی پپرونی. اینو خیلی وقته دلم میخواد، وقتی خونه هستم هوس میکنم، میرم بیرون دیگه هوسشو ندارم، فکر کنم این خاصیت این خونه س آدم این هوسو میکنه.
من نمیدونم چرا این مغازه هه بغل خونه کارت خون نداره، دیشب رفتم چیز بخرم پولم کم اومده کارت هم نداره، هرکاریش کردم دو تا چیز رو برندارم نذاشت، گفت برو فردا بقیه پولو بیار، پولدار بشم یه کارت خون واسش میگیرم، خیلی بامرامه این خانمه.
واقعاً هی دارم فکر میکنم میبینم چقدر دلم واسه ایران و فرهنگ غنی انگشتیش تنگ شده... اینجا از این فرهنگا ندارن بی فرهنگا، خوب آدم نوستالژی میشه! ینی بی خیال نمیشما، یه کله رو مخمه این موضوع :)))
گاهی از زندگی بیزار میشم، از زمین، میخوام برم فضا، بزنم دور جهانو بگردم از این سیاره بپرم رو اون سیاره، بعد به خودم میام و یادم میاد رو این کره کیــ.ــری گیرم و باید سر کنم، تقصیر کسی نیست، لابد یه جاذبه ای داره که اینجا نگهم داشته دیگه. چه میدونم، شایدم تقصیر منه، شاید در حقیقت اون واسه من جاذبه نداره، من واسه اون جاذبه دارم، حالا مهم نیست کی برا کی جاذبه داره، مهم اینه که اقلاً یه طرف راضی باشه، اگه اون راضیه، منم راضیم. چند وقت پیش توهم زده بودم که این قانون جاذبه یهو از صفحه روزگار محو بشه، میشه ها، فک نکن نمیشه، یهو دیدی زد به سرش، بعد تو فکر کن چی میشه، همه چی یهو از هم میپاشه، به اونجا نمیرسیم که از این پاشیده شدن دردی بفهمیم، چون اول سلولای مغزمون از هم میپاشن بعد از زمین کنده میشیم و بعد از منظومه شمسی و بعد از همه کهکشان. بعدش کجا میریم؟ بعدش چی میشه؟ دلم میخواست میموندم و اینا رو میدیدم! اینجاست که حال میده خدا باشی دیگه... یه بدی داره، اونجا میفهمی که هرچی هم خدا باشی یه روزی سیستمت ممکنه کرش کنه. یه اصل وجود داره میگه هیچ سیستمی غیرقابل نفوذ نیست، حالا نشستیم ببینیم کیست که ما را هک کند. یه وقتا یه توهمهای دیگه ای هم میزنم و هی با خودم فکر میکنم، بعد هرچی بالا پایین میکنم، از هر زاویه ای نگاه میکنم، از علم، از دین، از فلسفه، حتی از بی خدایی، به این نتیجه میرسم این خدایی که اینا میگن یکتاست اگر هم در ساده ترین شکل به اون شکلی که اونا میگن وجود داشته باشه واسه همین دنیای ما یکتاست، من عقیده دارم خداهای بسیار و جهانهای بسیار وجود دارن که با هم تداخل ندارن و شاید از وجود همدیگه خبر هم ندارن، اما ممکنه یکی از وجود ما خبر دار بشه و بزنه هکمون کنه، اما اینکه مجموعه خدایی ما یکتاست هیچ جوره تو کتم نمیره! کاش میشد با اون خداهه یا با هرچیز یا هر کسی که به هر شکلی باعث به وجود اومدن این جهان شده مینشستم و حرف میزدم، قشنگ با اون و با ابی میشستیم ابی یه چایی دم میکرد میخوردیم صحبت میکردیم درباره یه سری مسائل، یه جاهایی یه چیزایی هست که هیچکس نمیدونه هست همینه که این زمین لعنتی رو برام جذاب میکنه، حتی با همه تخـمی بودنش، یه جورایی ازش یاد میگیرم، مثلاً همینو که یه جاهایی یه چیزایی هست، یا همین که ممکنه یه وقتی واسه هم جاذبه نداشته باشیم. یا مثلاً امروز یه کرم خاکی دیدم خیلی به این فکر میکردم که کرم خاکی بودن چه حسی داره. قبلنا زیاد از این کارا میکردم، مثلاً زیاد ماهی شدم یا پروانه یا حتی گرگ، اما کرم خاکی به فکرم نرسیده بود. زمین همین چیزاش خوبه ها. الان اینا رو نوشتم کم کم فهمیدم چرا برام جاذبه داره.
این گلای وحشی که درمیان خیلی عجیبن.
چقدر زبان مادری آدما توی نحوه یادگیری و درکشون از موضوعات تاثیر داره.
چقدر زبان مادری آدما توی نحوه محبت کردنشون تاثیر داره. مثلاً زبون چرب و نرم ما رو ببین و محبتهای دروغی رو، انگلیسیا از این خوشمزگیها ندارن کمتر به زبون میارن، خیالت راحته که نیست.
آدم فضاییا وجود دارن؟
فک کن میری حموم گل و گلاب میای بیرون، سگه میاد خودشو میماله بهت بعدم لیست میزنه :)) ای جووونم! دیوانه شم، اینجا تعمیراته حسابی داره حال میکنه! ینی میشه منم یه روز یه سگ بگیرم؟؟
A dónde va lo que quieres decir y no dices
A dónde va lo que no te permites sentir
الان یک شهید زنده هستم! حتی به زور تایپ میکنم! مدیونی فک کنی نجسی خوردم، از درس به این روز افتادم! ساعت دوازده و نیم شبه، میریم که داشته باشیم بقیه شو! :(
یکی میگفت: "یه زمانی سخت ترین کار برامون نوشتن آ با کلاه بود."
جدیداً ایـــــــن رو گوش میکنم. صفایی داره واسه خودش.
قرار بود یه چیزی بنویسم، اما فعلاً وقت و حس نوشتنش نیست. شاید یه شب دیگه، یه آخر هفته دیگه، حسش بیاد.
آیلتـ.ـس ایران میخواد لغو شده بمونه؟ مردم چه کار باید بکنن؟ همه چیز که تحــ.ــریم شد رفت... ما که اینجا شدیم چوب دو سر فلان، نفت ایران تحریــ.ـم میشه ارز اونجا میره بالا، اینجا نفت و گاز کم میاد گرون میشه، سوخت گرون میشه میره رو شارژ ما. بعد ما باید با اون ارز پول این سوخت رو بدیم. شما بگین این سر آشفته رو تو کدوم قبری بذاریم.
ما مثلاً اینجا تعطیلیم. پریروز مسیح رو کشیدن به صلیب، فردا قراره بره آسمون. اینه که تعطیلیم. این چند روزه که کله م تو لپتاپ بوده بخون و بخون و امتحان بده. تا آخر تعطیلات که باشه آخر هفته هر روز امتحان دارم، چهارشنبه عصر هم امتحان زبان. احتمالاً بعد از امتحان فقط با رافائل بریم گژاته بزنیم و شاید یه کم قدم زدیم. بعد دوباره همین آش و همین کاسه. البته این حالت خیلی بهتر از سر در هوا بودن و بیکار گشتنه. من که ترجیحش میدم. (باور کن من مازوخیزم دارم.)
ایــــنو ببین. برای ویرجین در جمعه گذشته.
دیروز تایملاین شدیم. نرگس پریشب به این درد عظیم دچار شد، بهم میگه پابلیش بکنم یا نکنم؟ میگم خودت که قراره عذاب بکشی، پابلیش کن بقیه هم عذاب بکشن! خودم هم دیروز تا دیدم تایملاین کرده زودی پابلیش کردم که در این عذاب الهی تنها نباشم. آخه پیغام میده که میخوای الان پابلیش کنی یا تا دوازه آوریل صبر کنی؟ به نرگس میگم حکایت این تایملاین شده حکایت اون قزوینیه که یارو رو توی کوچه بن بست گیر میاره میگه یا شلوارتو در آر پشتتو بکن به من یا روتو بکن به دیوار امیدتو ببند به خدا! حالا تایملاین هم که بالاخره میخواد بذاره فلان جا، بذار زودتر شرشو بکنیم بره!
کلاً رفتم تو کار ترک فیسبو.ک. قبلاً هم زیاد نمیرفتم. ترجیح میدم محتوایی رو که میخونم خودم انتخاب کنم. مثلاً پیجها رو چک میکردم، پیجهایی که دوست داشتم. الان دیگه کلاً میخوام همون کار رو هم نکنم. بدبختانه کاملاً نمیشه ترکوندش، به غیر از کانتکتها مثلاً همه ایونتها یا یه سری کلاسام میاد رو فیسبوک. کلاً تعطیلش کنم از خیلی برنامه ها مطلع نمیشم. مثلاً تو فکر کن برنامه امتحان و محتوای امتحان زبان رو استادمون گذاشته رو فیسبوک! بعد تو فکر کن اونجا نباشی، از قافله جا میمونی و امتحان رو هم می افتی.
با همه این اوصاف، یه خبری نیم ساعت پیش دیدم که دسترسی به اینترنت جهانی از شهریور تو ایران قطع میشه. بازم زر زدن، حالا ببینیم چی میشه. منبع سایت کلمه بود، ولی هیچ جای دیگه این خبر نیست.
اینجا بارون میاد عین چی. بعد از ظهر هم باید برم خونه پریسا.
فکر کنم آنیچکا نی نی داره. شکمش تپل شده. پریروز دیدمش کلی هم مهربون شده بود دیگه پاچه نمیگرفت. امروزم تو حیاط ول بود زیر بارون زوزه میکشید. سوت زدم واسش اومد زیر پنجره، دم تکون داد! یعنی کلی پیشرفته واسه این سگ، دم تکون نمیداد قبلاً! نهایت سر میذاشت رو پات. بعد باید نازش میکردی، ناز نمیکردی یه نگاه خصمانه بهت مینداخت که یعنی نازم کن!
یه برنامه طولانی مدت دارم واسه گشتن سمت غرب شهر، بریم صاف کنیم! دوروتا دیروز گفت خبرم کن منم میام یه کم بریم قدم بزنیم. این دو سه روز پروژه داره، بعدش.
من نمیدونم اینا رو چرا مینویسم! یه جور خاطره نویسیه، خدایی بهتر از فیسبو.ک هم هست!
راستی، اینجا مردم برگها و چوبهای اضافی رو برای مرتب کردن باغچه ها میسوزونن، یک بوی محشری تو شهر پیچیده که خدا میدونه. الان چند روزه.
مری تو معلومه کجایی؟
میریم که داشته باشیم مطالعات رو.
oon: yani daghinanama
oon: ey aghou
man: baba ye chi bokhor
oon: migam rasti manam yek rage shiriazi daram ha
man: shirazi shodi toam ha
man: hamoon
man: eine man
man: babaye mamanam shirazi boode
oon: alan rage shirazi ghalabeh karde
man: are darket mikonam
oon: man madar bozorge manam shirazi bode
man: oof
man: pas male man ghavitare
man: nazdiktare jenesh
oon: man alan ela fitzgerald gosh midam
oon: mikhai hal dashteh basham chikar konam barat
man: nashnidam
oon: jazz mikhond
man: baz damet garm koone music goosh kardan dari
man: man ke hamunesham nadaram
man: baba music goosh kardan calory misoozoone eine chi
man: zehno rooho be chalesh mikeshe
oon: na ke fe koni to arshivam hast
oon: vagarana youtube ina ke aslannnnnnnnn in bi namosiy aba eman nayomade
man: yani fek kon
man: to google baz kardi
man: search
man: youtube
oon: na baba
man: koli kare ina
oon: ro mac daram inaro
oon: man alan goshatar az inharfam
man: ahaaaan
oon: ohhhhhh
oon: ki hal dare search kone
man: vaghan
oon: mikhastam spotfy baz konam didam hal nadaram
;)
پی نوشت: "اون" سرما خورده سرفه هم میکنه شراب هم میخوره. جهت ثبت در تاریخ
پینوشت دو: این مطلب فردا ادیت میشه که قابل خوندن بشه امشب دوتا گژتا خوردم و یه آبجو داغونیم آقو
فردا نوشت: ادیت شد!
Right place, right time, right bullet, right person
مردک سرها را بریده بود و هر کدام را برای خودش کاشته بود روی یک میله میان اتاق، پشت سرهای بریده دهان درآمده بود، دهانها فریاد میکشیدند و مردک دستش را میگرفت روی آتش، داغ میکرد و میگذاشت توی دهانها تا خفه شان کند. هر هر میخندید. گوشه ای ایستاده بودم و بی آنکه تکانی بخورم فقط نگاه میکردم. نگاه میکردم و چیزی نمیگفتم. فکر میکردم که باید از آن خانه بزنم بیرون، اینجا جای من نیست، من نه از جنس آن مردکم که بخواهم بی آنکه حرف بزنم فریاد خفه کنم، نه که میخواهم به جای سرهای فریاد کش و گاز گیر باشم، گازگیری ای که آب را از آب در دل مردک تکان نمیدهد. دندانهایشان سفید بودند و بزرگ، گاز میگرفتند دردناک، سعی کردم تصور کنم گاز گرفتنشان چقدر درد دارد، دیدم خیلی درد دارد، حس میکردم گاز گرفتنشان را، آنقدر که از فکر گاز گرفتن آنها دردم آمد از فکر درد مردک که دستش را میگرفت روی آتش تا با آن فریاد خفه کند دردم نیامد، باید میرفتم. یک جایی بود آنجا بیرون آن خانه، یک خانه بزرگ و تو در تو با هزاران اتاق، یک جایی بود خارج از آنجا که میتوانستم آنجا باشم، یک جایی که نمیخواستم درباره سرهای بریده شده بر میله که بازیچه مردک شده بودند حرف بزنم؛ فکر؟ نمیتوانستم فراموش کنم.
میروم به اتاقی که پنجره ای بزرگ دارد به سمت یک راهروی نورانی. به سمت یک راهرو، نه، حیاط نیست، هوا نیست، فقط پنجره ای به سمت یک راهروی نورانی. یک کمد بزرگ آنجاست که به گمانم لباسهایم را آنجا گذاشته ام. میگردم. در کمد، در کشوهایش. نیست که نیست... لباسهایم... نیستند. عصبانی نیستم. نمیترسم. بی حسم. دوستی می آید. یک دختری که نمیشناسم. انگار تقصیر اوست که لباسهایم آنجا نیستند. خوب است... حالا کفشهایم هم دیگر در پاهایم نیستند. اصلاً تقصیر اوست که نمیتوانم از خانه بزنم بیرون. هنوز سرها یادم هستند. هنوز دهانهای پشت سرها را یادم هست. اما نه از آنها میترسم و نه منزجر هستم، نمیدانم اما از چه باید بگریزم. شاید از مردک... حتی برایم مهم نیست که سرم برود بالای یک میله، اما نمیدانم چرا باید بروم. باید بروم. باید بروم. نمیتوانم بروم. نمیتوانم. یک چیزی در خانه هست که نمیگذارد بروم. یک دختر است با موهای بلند. میخندد. اوست که نمیگذارد بروم. دوستش دارم، اما میدانم که اوست، انگار بنا نیست بروم. و فقط به خاطر اوست. انگار همه لباسهایم را برداشته و کفشهایم را از پایم درآورده. اینجا یک راهرو دارد. یک راهروی نورانی. در خانه هزار تو میمانیم. من و دخترک میمانیم. اما من میدانم. در عمق وجودم میدانم که در خانه هزارتویی زندگی میکنم که در یکی از اتاقهای آن مردکی سرهای بریده را بر میله میکوبد و فریادهای آنها را با دست داغ میکند.
ماندم. به حیاط خانه رسیدم. زیبا بود. اما هنوز همان خانه بود و هنوز دندانها و فریادها در این خانه هستند.
ایستما.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
- چهار فصل مونده و ساعت ده و ربع شبه. به نظرت تموم میشه امشب؟
- بعضیا... آی امان از بعضیا.
- دلم یه آبجوی پدرسگ میخواد و موزیک نایت ویش. نمیرسم که نمیرسم. درس درس کار کار فکر فکر.
- بابی ممنون. امیدوارم به زودی ببینمت.
- مری من نمیتونم واست کامنت بذارم! یه وقت بیا آنلاین بحرفیم! شوهر منو زن دادین رفت؟؟ جسی چطوره؟؟
- سطور بالا خواب دیشب بنده بودن. به شدت رو مخم بود باید مینوشتمش.
- سمیرا منظورم خیلی چیزا بود!
- تا بعد.
?
?
?
?
polish girlfriend
????
Surprise neda
!!!!!!
اینطور نکن. دلم از دلتنگیهایت تنگ میشود...
ایستما

